خرید بک لینک
در زمان حكومت حضرت سلیمان ـ علیه السلام ـ ، مردی ساده اندیش، در حالی كه سخت ترسیده و وحشت كرده بود و چهره‎اش زرد و لبهایش كبود شده بود به سرای سلیمان ـ علیه السلام ـ پناهنده شد و با عجز و لابه گفت: «ای سلیم

برچسب: نویسنده: آریا احمدپور تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1396 ساعت: 0:52

روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دیدکه مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود. از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟مورچه گفت:"معشوقم" به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید.و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم.حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی.مورچه گفت:تمام سعی ام را می کنم.حضرت سلیمان که بسیار از همت وپشت کار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد.مورچه رو به آسمان کرد و گفت : خدایی را شکر می گویم که در راه "عشق پیامبری را به خدمت " موری" در می آورد. موضوعات مرتبط: داستان

برچسب: نویسنده: آریا احمدپور تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1396 ساعت: 0:52

هر کسی در دنیا به کاری مشغول است : یکی در محبت زن , یکی در محبت مال , یکی در کسب , یکی در علم. تو را غیر این غذای خواب و خور غذای دیگر است.در این عالم آن غذا را فراموش کرده ای و به این مشغول شده ای و شب و روز تن را می پروری.آخر این تن اسب توست و این عالم آخور اوست و غذای اسب غذای سوار نباشد.او را به سر خود خواب و خوری است و تنعمی است.اما سبب آنکه حیوانی و بهیمی بر تو غالب شده است : تو بر سر اسب در آخور اسبان ماندهای و در صف شاهان و امیران عالمِ بقا مقام نداری.دلت در آنجاست , اما چون تن غالب است , حکمِ تن گرفته ای و اسیر مانده ای. همچنان که مجنون قصد دیار لیلی کرد اشتر را آن طرف می راند , تا هوش با او بود.چون لحظه ای مستغرق لیلی می گشت و خود را و اشتر را فراموش می کرد اشتر را در ده بچه ای بود, فرصت می یافت,باز می گشت و به ده می رسید.چون مجنون به خود می آمد دو روزه راه بازگشته بود.همچنین سه ماه در راه بماند.عاقبت افغان کرد که این شتر بلای من است.از اشتر فروجست و روان شد. فیه ما فیه موضوعات مرتبط: ادبی

برچسب: نویسنده: آریا احمدپور تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1396 ساعت: 0:52

هر چه تو در دل پنهان داری از نیک و بد, حق تعالی آن را بر ظاهر تو پیدا گرداند.

هر چه بیخ درخت پنهان می خورد اثر آن در شاخ و برگ ظاهر می شود.

اگر کسی بر ضمیر تو مطلع نشود رنگِ روی خود را چه خواهی کردن؟!

فیه ما فیه مولوی


موضوعات مرتبط: ادبی

برچسب: نویسنده: آریا احمدپور تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1396 ساعت: 0:52

در زمان موسی(ع) خشکسالی پیش آمد.آهوان در دشت خدمت موسی رسیدند که ما از تشنگی تلف می شویم, از خداوند برای ما طلب باران کن.موسی(ع) به درگاه الهی شتافت و داستان آهوان را نقل کرد.خداوند فرمود:موعد آن نرسیده و موسی پیام را به آنها رساند.یکی از آهوان داوطلب شد تا برای صحبت با خدا خود به کوه طور رود.به دوستان خود گفت اگر موقع برگشتن از کوه جست و خیزکنان بودم بدانید که باران در راه است و گر نه امیدی نیست.وقتی به کوه رفت و حضرت حق همان جواب رد را به او داد.در راه بازگشت که داشت ناراحت می آمد وقتی نزدیکتر شد و ناامیدی و ناراحتی را در چشمان منتظر آهوان نمی توانست ببیند پس شروع به جست و خیز کرد.هنوز به پایین کوه نرسیده باران شروع به باریدن کرد.موسی(ع) به درگاه خداوند گفت:مگر نفرمودی که هنوز موقع آن فرا نرسیده است؟ خداوند گفت:پاسخ همان بود که به تو گفته بودیم.اما آن آهو نخواست که دیگر آهوان را ناراحت و ناامید کند پس ما نیز او را ناامید نکردیم. موضوعات مرتبط: داستان

برچسب: نویسنده: آریا احمدپور تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1396 ساعت: 0:52

... بعد از این برای تو می زنم.اگر شایسته تو نیست مرا ببخش.تو کریمی و می دانی چه باید کرد.خوب است که کسی در مسجد نیست.اگر کسی بیاید مرا از خانه تو هم بیرون می کند.پیرمرد دلشکسته اشکهایش جاری شد.شروع به نواختن کرد و اشک ریختن.وقتی گرم نواختن شد سرودهایی هم که یادش می آمد می خواند.به دور و بر خود هم توجهی نداشت.در عالمی بود که خودش هم نمی دانست چه می کند.رباب زدن آن هم در محراب مسجد!پیرمرد مشغول کارش بود.عاقبت از خستگی و ناتوانی سر بر زمین گذاشت و به خواب رفت.خادم مسجد با شنیدن صدای رباب او به شبستان آمده بود و او را در آن حالت دیده بود و به سخنان او گوش داده بود.دید دلش راضی نمی شود پیر دل شکسته را ملامت کند او را به حال خودش گذاشته بود.یکسر به خانقاه شیخ ابوسعید ابوالخیر آمد.خادم مسجد آمد و هر چه را دیده و شنیده بود برای شیخ گفت.شیخ ابوسعید گفت همیجا باش تا ببینم چه پیش می آید.خادم نشست و ابوسعید به درس پرداخت.در این موقع مردی وارد مجلس شد و کیسه ای که همراه داشت جلو شیخ گذاشت و گفت:در این کیسه پولی است که آنرا نذر کرده ام بویسله شما به مستحقی برسد.حالا حاجتم روا شده.شما آن را به مستحقش برسانید.این را گفت و رفت.شاگردان شیخ دیده بودند که گاهی از این پول ها که می رسد سهمس به آنها می رسد.همه امید بهره ای از آن را داشتند.اما شیخ کیسه را به خادم مسجد داد و گفت:بیا, این کیسه متعلق به

برچسب: نویسنده: آریا احمدپور تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1396 ساعت: 0:52

مرد تارزنی بود که کاری غیر از نواختن رباب بلد نبود.در جوانی در شادی های مردم شرکت می کرد و می نواخت و از این کار پولی به دست می آورد .زندگی می کرد و حالا پیر شده بود.دیگر آن شور و نشاط همیشگی را نداشت و خریدار ساز و آوازش کم شد و کسی او را برای مجلس دعوت نمی کرد.روز به روز کسب و کارش کسادتر می شد.مرذم اسمش را پیر چنگی گذاشته بودند.پیر در شهر نیشابور زندگی می کرد.در آنجا مطرب بودن شایسته نبود.بیشتر مردم متعصب بودند و نوازندگی جز در مراسم عروسی خریدار نداشت.مردم به گدا صدقه می دادند ولی به مطرب نه.می گفتند این کار گناه دارد.پیر چنگی به دوره گردی افتاده بود.اینجا و آنجا می نشست و رباب می زد و هر که ذوقی داشت و او را خوش می آمد به او چیزی می داد.اما این خورده ها برای پیر زندگی نمی شد.در همین زمان که اوضاع خوبی نداشت حاکم شهر عوض شد.حاکم نو نیز خیلی متعصب بود و می گفت این کارها در کوچه بی معناست و حرام است. نه کسی بانگ ربابش می خرید نه به نان دادن ثوابش می خرید یک روز پیرمرد گرسنه مانده بود و مانده بود کجا برود و گدایی کند.او که گدا نبود و ورباب زدن را هنر می دانست اما دیگر مشتری نداشت و از او هیچ کار دیگری ساخته نبود.دلش شکسته بود و نمی دانست چه کند.ربابش را برداشت,زیر لباس پنهان کرد و آمد در مسجد بزرگ شهر نیشابور.در مسجد کسی نبود.پیر چنگی آمد جلو محراب مسجد و نش

برچسب: نویسنده: آریا احمدپور تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1396 ساعت: 0:52

صفحه بندی